شنبه چهارم مهر 1388
از قلم چکیده
این دلم دیر زمانی به خیالت خوش بود که تو با یک خبر از وهم نجاتـــــم دادی
عیب من نیست اگر باز به یادت باشم که خیالم به از آن حق که تو یادم دادی
کیمیایم تو بدی و به غیر از تو نبـــــود آن کسی کـــز ره بی راهه نجاتم دادی
ادامه دارد...
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
باران سحری
همه غم ها را شست
دل ها را پاک کرد
از کینه .ازحسادت .از خشم
اذان را که می گفتند
انگار هوا به بوی گلاب معطر شد
ادان را که گفتند
زمین به عنایت آسمان حیات دوباره یافت
اذان را که گفتند
اما دل آسمان پر بود
وقت اذان همه باران را دیدند
اما کسی به آسمان بی ستاره توجهی نداشت
کسی نپرسید...
آسمان. ماهت کو؟!
هیچکس فکر نکرد
شاید این نم نم باران
نه از برای شوق لحظه دیدار
که از غم فراق روی یار باشد.
همه شاد بودند
شاد ! چون دل ها شان
همه با آب گل نماز تطهیر شده.
و فقط آسمان ...
ساکت و نرم و سبک می گریید
تا مبادا دلی آزرده شود
از برای غم بی فانوسی اش
کاش این مردم شاد.
همه می فهمیدند
آنچه که مایه شادی شان است
از کجا می آید؟! ز چه رو می بارد؟!
وفقط یک لحظه
در میان شادی
آسمانی بودند!
آسمانی بودن سخت است . بیایید لا اقل آسمان را از یاد نبریم.
شنبه سی ام خرداد 1388
یکی از همین روز ها
و دوباره
روز از نو روزی از نو

